۱- از پنجشنبه تا دوشنبه نا کار دارم نه مدرسه. خیلی جاها بخاطر Thanksgiving یا همون روز شکرگذاری تعطیله و مردم شهیدپرور آمریکا دارن بوقلمون میخورن و خرید میکنن.
۲- تو چاهار روز گذشته، دو بار تصمیم گرفتم یه چیزایی بنویسم. در واقع هم نوشتم ولی پاکشون کردم. باز هم به همون دلایل قبلی: زیادی تند و عصبی و ناامید کننده و تلخ شده بودن.
یک سال گذشت. دریا سر جاش هست. هتل شرایتون هم همینطور. کنفراس سندیگو هم همونجا به راهه. ولی بعضی چیزا عوض شدن. بعضی ها مردن. بعضی ها که پارسال اینموقع گریه میکردن، ماشاالله وضعیت بهتری دارن. بعضیها هم عوض نشدن، همون گهی هستن که بودن. شاید هم یهکمی عوض شدن و خودشون خبر ندارن. آره این درست تره.
۳- پنجشنبه و جمعه به خرید گذشت. یه تلویزیون و sound system گرقتم و همسایه پایینی از این بابت اصلا خوشحال نیست. مثل اینکه سقف خونش یکم میلرزه.
۴- جمعه شب هم رفتم سینما. اولش قرار بود تیریپ روشنفکری بزنیم و بریم
Bobby رو ببینیم ولی زد و به لطف شهاب سعادت، سر از
Deja Vu در آوردیم. این Déjà Vu از اون چیزی که فکرمیکرم خیلی بهتر بود.
۵- امروز صبح هم در معیت رئیس محترم، رفتیم کوهنوردی. قرار بود بریم Idyllwild خونهی تو جنگل یکی از فامیلهای من و بعدش یه قدمی بزنیم. من که بعد از خوردن صبحانه خوابیدم و رئیس عزیز با صاحبخونه رفت پیاده روی. راه برگشت هم کل دوساعت رو بنان گوش دادیم تو ماشین. چه حالی داد.یکی دو تا عکس هم گرفتم که فردا آپلودشون میکنم.
۶- امشب هم دوباره رفتیم سینما، مسلما این بار بدون شهاب. فقط به خاطر اینکه مخ مبارکش به اندازهی کافی تابناک نیست تا بیاد بشینه پای
Bobby. رفتیم یه سینمای قدیمی کوچک تو Del Mar. سر اینکه چند نفر کلا جمع میشن تو سالن، با تارا شرط بستم. من گفنم عمرن ده نفر جمع بشن. اگه خودم هم آدم حساب کنم، ۱۷ نفر تو سالن بودن. به هر حال یه بلیط سینما باختم. باید میگفتم ۲۰ تا! از این حرفها بگذریم، این فیلم دیدن داره ها. پیام با توام. غمگین و ناراحت کننده هست ولی یکی از بهترین فیلمهائیه که امسال دیدم.
۷-
من دست نخواهم برد الا به سر زلفت
گر دسترسی باشد یک روز به یغمایی