شابیزک
یه وقتی اینجا نوشته بود "یادداشت‌های یک تبریزی ساکن در بلاد غرب" چند وقته دارم فکر میکنم شاید خاطرات یا چه میدونم مهملات مترشحه از یک ذهن تقریبا بیمار توضیح بهتری باشه.
شاید مسخره باشه، ولی دارم فکر می­کنم حال و روز آدم­ها شبیه سری­های فوریه است. حداقل مال من که هست. یه سری پیوسته­ و پریودیک در یه دامنه­ی زمانی که در واقع حاصل جمع شدن تعداد نامحدودی تابع هست. هر لحظه تو این "زندگی" یه سری اتفاق می­افته که بالاخره یه تاثیری تو "زندگی" داره.
حالا فرض کن بشه یه همچین سیستمی رو شبیه­سازی کرد و براش مدل ساخت، یه چیزی شبیه این موجودات "In silico" که باهاشون پارسال ور می­رفتم. اونوقت به همون راحتی که الان میشه فهمید چرخه­ی متابولیک E. Coli چطوری کار می­کنه و چطور میشه برای کارهای مختلف بهینه­سازیش کرد، میشد فهمید که من دقیقا چه مرگمه. میشد این حال خرابی که انقدر خرتو شده که حتا خودم هم ازش سر درنمیارم رو برد رو یه الگوریتم پردازش سیگنال و آنالیز کرد. میشد دقیقا فهمید یه پدیده­ای مثل بستن یه حساب مشترک چه تاثیری رو عواملی مثل سگ شدن، درس نخوندن، از دست دادن اشتها، عود کردن زخم معده یا حتی میزان مهمل گفتن داره.
یک - هفت سال پیش یه هم­خونه داشتم به اسم نوید. یادمه یه شیش هفت ماهی که با هم به خوبی و خوشی زندگی کرده­بودیم، ماجرای "تحقیق و تفحص" پیش از هم­خونه شدن­مون رو تعریف کرد. یادم رفت بگم که خواهر نوید و من، یکی دو سال قبل از اینکه من و نوید همدیگه رو بشناسیم، عضو یه جمع علمی بودیم.
ماجرای "تحقیق و تفحص" از این قرار بود که آقای نوید خان از همشیره­ی محترم میپرسه که این افشین چطور آدمیه و ایشون جواب میده که "خیلی پسر خوب و باهوشیه ولی یه وقت­هایی به آدم مثل "عاقل اندر سفیه" نگاه می­کنه...
دو – اولین باری بود که یه نفر مثل آدم یه ایراد خوب از من گرفت. از اون موقع خیلی سعی کردم که هیچ وقت با بقیه مثل "احمق" رفتار نکنم ولی هیچ وقت اون جوری که باید موفق نشدم.
سه – امروز با بچه­های گروه بیست در مورد پروژه­ی سال آخر دانشکده جلسه داشتیم. حوصله (و اجازه) ندارم که در مورد پروژه چیز زیادی بنویسم ولی به طور کلی باید یه پروسه طراحی کنیم که خصوصیات یه سری نانوپارتیکل رو ارزیابی کنه و پیش­بینی کنه که این ذرات نانو به درد اون کاری که باید بخورن، می­خورن یا نه. تو جلسه قرار بود هرکی طرح خودش رو ارائه کنه و در موردشون بحث کنیم. من هم تصمیم گرفته بودم که خفه خون بگیرم و مثل یه آدم خوب گوش بدم. حیف و صد حیف که این سکوت من در مقابل طرح­های تخیلی یکی از دوستان چند دقیقه­ای بیش دوام نیاورد و این زبان سرخ شروع کرد به نافرمانی و سوال کردن که خانم محترم شما در مورد این چیزی که داری میگی اصلا فکر کردی؟ اصلا میدونی داری چی میگی؟ و ...
چهار- الان تو کتابخونه نشستم و باید درس بخونم و هر چی زور میزنم فکرم پیش اون بنده خدایی میره که بد جوری لهش کردم. مثل خر پشیمون و مثل همیشه تو فکر اینکه آیا من روزی آدم خواهم شد یا نه؟