یک - هفت سال پیش یه همخونه داشتم به اسم نوید. یادمه یه شیش هفت ماهی که با هم به خوبی و خوشی زندگی کردهبودیم، ماجرای "تحقیق و تفحص" پیش از همخونه شدنمون رو تعریف کرد. یادم رفت بگم که خواهر نوید و من، یکی دو سال قبل از اینکه من و نوید همدیگه رو بشناسیم، عضو یه جمع علمی بودیم.
ماجرای "تحقیق و تفحص" از این قرار بود که آقای نوید خان از همشیرهی محترم میپرسه که این افشین چطور آدمیه و ایشون جواب میده که "خیلی پسر خوب و باهوشیه ولی یه وقتهایی به آدم مثل "عاقل اندر سفیه" نگاه میکنه...
دو – اولین باری بود که یه نفر مثل آدم یه ایراد خوب از من گرفت. از اون موقع خیلی سعی کردم که هیچ وقت با بقیه مثل "احمق" رفتار نکنم ولی هیچ وقت اون جوری که باید موفق نشدم.
سه – امروز با
بچههای گروه بیست در مورد پروژهی سال آخر دانشکده جلسه داشتیم. حوصله (و اجازه) ندارم که در مورد پروژه چیز زیادی بنویسم ولی به طور کلی باید یه پروسه طراحی کنیم که خصوصیات یه سری
نانوپارتیکل رو ارزیابی کنه و پیشبینی کنه که این ذرات نانو به درد اون کاری که باید بخورن، میخورن یا نه. تو جلسه قرار بود هرکی طرح خودش رو ارائه کنه و در موردشون بحث کنیم. من هم تصمیم گرفته بودم که خفه خون بگیرم و مثل یه آدم خوب گوش بدم. حیف و صد حیف که این سکوت من در مقابل طرحهای تخیلی یکی از دوستان چند دقیقهای بیش دوام نیاورد و این زبان سرخ شروع کرد به نافرمانی و سوال کردن که خانم محترم شما در مورد این چیزی که داری میگی اصلا فکر کردی؟ اصلا میدونی داری چی میگی؟ و ...
چهار- الان تو کتابخونه نشستم و باید درس بخونم و هر چی زور میزنم فکرم پیش اون بنده خدایی میره که بد جوری لهش کردم. مثل خر پشیمون و مثل همیشه تو فکر اینکه آیا من روزی آدم خواهم شد یا نه؟