شابیزک
یه وقتی اینجا نوشته بود "یادداشت‌های یک تبریزی ساکن در بلاد غرب" چند وقته دارم فکر میکنم شاید خاطرات یا چه میدونم مهملات مترشحه از یک ذهن تقریبا بیمار توضیح بهتری باشه.

بعد از عمری ننوشتن، خیلی سخته دوباره برگردی و بگی ما هم هستیم. تو این مدت خیلی اتفاق افتاره، سال نو در خدمت دوستان رفتیم سن‌فرانسیسکو. هم خوب بود، هم نبود. خوب بود چون از این روزمرگی بیخود فرار کردم و با دوستان بودم. بد بود چون خبر مرگ دوست عزیزی رو شنیدم.

آره، سومی هم مرد.. انیس، نوید، خشایار

راستش خیلی تلاش کردم به روی خودم نیارم، ولی نشد. انگار باید یه جایی داد بزنم که متنفرم از این دنیایی که با ارزش‌ترین چیزها رو به آدم میده و به بدترین وجه ممکن از آدم می‌گیره.

تمام این آدم‌های مرده یه دورانی نزدیک‌ترین آدم‌های دور و برم بودند. همه‌شون یه سری رازهای من رو با خودشون بردن زیر خاک و من با همه‌شون یه سری قول و قرار نیمه تموم دارم.

راستی، اینجا امروز داره بارون شدیدی میاد. اونقدر شدید که شاید بتونه منو برگردونه به حالت عادی، یا حداقل یه‌کم بهتر کنه.