شابیزک
یه وقتی اینجا نوشته بود "یادداشت‌های یک تبریزی ساکن در بلاد غرب" چند وقته دارم فکر میکنم شاید خاطرات یا چه میدونم مهملات مترشحه از یک ذهن تقریبا بیمار توضیح بهتری باشه.
متنفرم از این احساس "خوب که چی‌!" بعد از فارغ التحصیلی. خوبه اینکه دیگه مجبور نیستم تا صبح بشینم پای پروژه، ولی‌ با اینکه هر روز صبح مثل یه آدم‌آهنی بیدار بشم و بیام سر کار یه کم مشکل دارم. راستش بیشتر با اینکه روزی ۸ ساعت برای جایی‌ کار کنی‌ و آخر ماه یه پولی‌ بهت بدن مشکل دارم، وگرنه این کارم رو خیلی‌ هم دوست دارم.